mamali poem 1

جلاد
لبخندرا
بوسه را
همآغوشی را
هرچه را که از مِهر می شناسیم؛
حتی دستانی را که در زیر باران در هم گره خورده..
با ساطور خون آلودش!
از شریف ترین لحظه های ذهن یک انسان
می دَرَد.
جلاد
می زَنَد
و پاره پاره می کند
تا آفتاب روشن گرمی بخش
از مشرق هیچ ذهنی
نتابد

0Likes
2Comments
662Views
AA

3. مثل یک درخت

هميشه دوست داشتم همينطور خيره بشوي و نگاهم کني بدون صدا .. مثل يک درخت آن هنگام که جوانه مي زند. پچ پچي که در درون تو هست و غوغايي که در درون من برپاست در لبخندي خلاصه شود تو ؛ مهربان و من ؛ نگران

Join MovellasFind out what all the buzz is about. Join now to start sharing your creativity and passion
Loading ...