mamali poem 1

جلاد
لبخندرا
بوسه را
همآغوشی را
هرچه را که از مِهر می شناسیم؛
حتی دستانی را که در زیر باران در هم گره خورده..
با ساطور خون آلودش!
از شریف ترین لحظه های ذهن یک انسان
می دَرَد.
جلاد
می زَنَد
و پاره پاره می کند
تا آفتاب روشن گرمی بخش
از مشرق هیچ ذهنی
نتابد

0Likes
2Comments
655Views
AA

5. با باران قدم زدم

من با باران قدم می زنم کوچه ها خیس می شوند دستان تو از رویای دستهای من گُر می گیرند قلبت بخار می شود باران می شوی بر من می باری و در عبور از لبهایم عطش را معنی می کنی *** من با تو قدم می زنم باران می بارد کوچه ها از عطش له له می زنند چتر در آستانه ی در باز می شود رویا خیس می شود من تو می شوم تو باران می شوی چتر می آید در دستان تو تو می آیی در آغوش من شب دچار فراموشی می شود اشک می لغزد و می سوزاند باران می ایستد زمان می ایستد برگ ها در هوا معلق می مانند فصل در سکوتی نرم متوقف می شود *** دستان تو بر گونه هایم می لغزد یک سال می گذرد روی شقیقه ام برف می نشیند برگ ها می افتند چرخ دنده های زمان تند و تند بر استخوانم می لغزند فصل مثل دفتر مشق ورق می خورد من می گذرم شب می گذرد ماه لاغر و چاق می شود فصل می گذرد سال می گذرد عمر می گذرد باد می وزد و خاک سرد را روی گونه های تو می پاشد خدای من چقدر پیر شده ای خدا چقدر پیر شده ای...! چند ثانیه پیش · خوشم آمد

Join MovellasFind out what all the buzz is about. Join now to start sharing your creativity and passion
Loading ...